تبليغاتX
تنهایی من

مردان نامردند

سه شنبه 1390/09/29

دختران ضد پسر

" مردان در صید عشق ، به وسعت نامتناهی نامردند. گدایی عشق می

 کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند اما همین که مطمئن

 شدند مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند. "((دکتر  شریعتی))

 

عجب دارم که مردان این همه نامرد هستند


به وقت عاشقی، آنها


چنان پوزه به خاک عشق می سایند


چو گویی این همه ذلت ز سگها ارث بردند


گداتر از گدایان،کاسه ای خالی به پیش چشمهاشان می نهند


تا که شاید چند سکه عشق یا که حتی قرص نانی مهر


بیندازد زنی آنجا...


ولی تا که خیال پستشان آسوده می گردد ز تسخیر دل یک زن


و تا که کاسه آنها ز سکه می شود لبریز


به نامردی دم از مردی زنند و

قلب پاک و بی پناهش را بیازارند


و در اوج حقارت ، اوج خودخواه
ی


در آن نامردی مطلق


به پیش قلب ضربت خورده ی یک زن

به خود گویند عجب مردند!!!

وشاید خوب می دانند

که سگ ها ابروی بی وفایان را خریدارند

عجب دارم که مردان این همه نامرد هستند..((مرجان علیشاهی))

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :سه شنبه 1390/09/29 | 12:50 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

سه شنبه 1390/09/29
فرصت ما تموم شده
بايد از اين قصه بريم
فرقي نداره من و تو
كدوممون مقصريم

خاطره ها رو يادمه
لحظه به لحظه، مو به مو
هيچي رو ياد من نيار
اونقد خرابم كه نگو

بد بودم و بدتر شدم
ميرم با پاهاي خودم
ميرم نمي دونم كجا
آخ...كم آوردم به خدا

دلگيرم از دست خودم
كاش عاشقت نمي شدم
هر جوري مي خواستم نشد
از غم يه ذره م كم نشد

من موندم و تنهاييام
از دنيا هيچي نمي خوام
عاقبت منو نگاه!
اشتباه پشت اشتباه

هر روز عاشقتر شديم
تو عشق خاكستر شديم
سوختيم ولي به آرزومون نرسيديم

فقط گريه، فقط عذاب
صد تا سوال بي جواب
نه من، نه تو، از عاشقي خيري نديديم

دلگيرم از دست خودم
كاش عاشقت نمي شدم
هر جوري مي خواستم نشد
از غم يه ذره م كم نشد

من موندم و تنهاييام
از دنيا هيچي نمي خوام
عاقبت منو نگاه!
اشتباه پشت اشتباه
فرصت ما تموم شده
بايد از اين قصه بريم
فرقي نداره من و تو
كدوممون مقصريم

خاطره ها رو يادمه
لحظه به لحظه، مو به مو
هيچي رو ياد من نيار
اونقد خرابم كه نگو
نوشته شده توسط:نگین | مورخه :سه شنبه 1390/09/29 | 12:45 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

جدايي منا وعلي

سه شنبه 1390/09/29
علي يه روز خوب بود يه روز بد البته بد نبود ولي شكش آدم رو رواني ميكرد

اونشب تا صبح با هم حرف ميزديم براش قسم   خوردم و دليل آوردم و هر چيزي كه بود را گفتم تا باور كنه من هيچ وقت بهش خيانت نمي كنم و نكردم در حقيقت هم اينگونه بود من از وقتي باهاش آشنا شدم زندگيم از اين رو به اون رو شد آخرش ديگه اعصابم رو خراب كرد گفت باشه هر طوري بامن رفتار ميكني منم اينكار رو ميكنم تو بهم نمي گي با كي بهم خيانت ميكني منم مثل تو ميشم براش اس فرستادم ديگه خسته شدم مي خواي خيانت كني؟باشه ولي قيدمو بزن و براي هميشه خداحافظ  جواب فرستاد نه الان كه خيانت نكردي

صبح هر چي زنگ زدم جواب نداد  اس فرستاد ديگه به من زنگ نزن خائن يعني براي هميشه زنگ نزن  يك روز كامل هر چي زنگ مي زدم و اس فرستادم جواب نداد  

علي رفت عشق منا براي هميشه تنهاش گذاشت كي باور ميكنه قصه ما اينجا تموم بشه اين همه عشق كجا رفت امروز هر چي زنگ زدم جواب نداد يا دايورت ميكرد رو گوشي خودم ديروز اينقدر دلم گرفته بود كه خونمون تا امامزاده را پياده رفتم همش رو اشك ميريختم يه پسري با موتور دنبالم بود هر چي جلوتر مي رفتم اونم مي اومد علي چرا تنهام گذاشتي ؟حتي شارج ندارم واسش اس بفرستم برام نوشته من آدم ساده نيستم كه خيانت بكني نفهمم آخه خدا من خيانتش نكردم چرا دروغ ميگه ؟ خدايا خسته شدم از اين همه شكستن خسته شدم كاش برداره ببينم چه مرگشه ؟

اون حتي فرصت خداحافظي رو بهم نداد

از بس كه اعصابم خرابه حس ميكنم كم كم دارم ديوونه ميشم  خدايا بدون علي نميتونم آخه اون زندگي منه اون همه چيز منه خدايا كمكم كن اين همكارم بس كه گفت علي رو قبولش نكن آخر هم از دستش دادم از صبح تا حالا فكر كنم 100٫000 باري بهش زنگ زدم و جواب نداده يعني همه چيز تموم شد ؟ به همين سادگي قصه ما به سر رسيد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :سه شنبه 1390/09/29 | 12:42 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مناوعلي 5

سه شنبه 1390/09/01
 

نه انگار بازم برگشتي وجود داره چون بعد از يك ساعت بازم بهم زنگ زد وگوشي رو برداشتم

-چي مي خواي ؟ خيلي اذيتم كردي

-سلام خوبي ؟كجايي؟

-همه عاشق ميشن منا هم عاشق ميشه آخه اين چه عشقيه ؟خاك برسرم با اين عاشق شدنم

-منا كار داشتم ماشينم خراب شده مي خوام برم مكانيكي

و قطع كردم بازم بعد از نيم ساعت زنگ زدم

-علي يه راه حل خوبي براي خواهرت پيدا كردم

-ديشب منم رفتم اهواز با دكتر صحبت كردم

-كي رفتي ؟من ميگم چرا جرابمو نمي دي ؟

-نه براي دكتر رفتم و زود برگشتم  حالا خيلي كار دارم بعدا برات توضيح ميدم

-كارت كي تموم ميشه ؟

-نمي دونم خيلي كار دارم ؟

-مگه ماشينت چشه ؟

-اوووووووووخيلي مشكل پيداكرده بعد زنگ ميزنم

-خداحافظ

وقطع كرديم تا حالا هم كه زنگ نزد 

نميدونم ختم اين قصه كجاست ؟نميدونم آيا به علي ميرسم؟يا با دلي شكسته رفتنش را تماشا ميكنم ؟آيا او مال ديگري ميشود؟آخه چگونه ميتواند به اين آسوني منو فراموش كنه ؟

آخ قلبم از همين حالا درد گرفت خدايا اين بلا را به سرم نيار خيلي سخته خيلي  آيا من توان شروع دوباره را دارم ؟

.................................................................................................................................................

خيلي از اين نوشته مي گذرد من و علي هنوز هم با هميم  واسم يه خواستگار اومد كه خانوادم قبولش كردند به علي گفتم گفت بگو نه منا بگو نمي خوام

گفتم خوب آخرش چي ميشه ؟

-به خدا ميام منا من نامرد نيستم فقط صبر كن اين همه صبر كردي بازم صبر كن  به خدا اگه يه روزي شد و تو رو با يكي ديگه ديدم دو تاتونو آتيش ميزنم

و شروع كرد به تهديد و دستش رو رو گردنم گذاشت و فشار داد گفت ميميري و مال كسي به جز من نميشي

فقط نگاش ميكردم از نگاهم خجالت كشيد گفت منا اگر تو بري خيلي سخته يكي مثل تو پيدا كنم من تو رو براي زندگي انتخاب كردم  گفتم نمي دونم ولله بزار فكر كنم

عصباني شد و گفت مي خواي فكر كني ؟يعني تو اونو قبول كردي ؟باشه برو جواب بله بده

گفتم راست ميگي ؟ به معناي قهر صورتش را از من برگردوند

گفتم باشه امروز به خانوادم جواب بله ميدم كه اون بنده خدا بياد وسروسامون بگيريم برگشت كه باعصبانيت چيزي بگه نگاه چشاش كردم و خنديدم

سست شد نتونست چيزي بگه گفت عزيزم دوستت دارم بدون تو نمي دونم چطوري زندگي كنم من همه برنامه ريزي هامو كردم

 

رررر

رررر

رررر

رررر

همه اين گلها تقديم به علي خودم كه جونمه قربونش برم معني عشق رو با اون فهميدم

 

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :سه شنبه 1390/09/01 | 10:8 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

منا و علي 4

چهارشنبه 1390/08/18
روزها گذشت و ما بازم با هم خوب شديم خيلي خوب تا اين كه اون شب دم به دقيقه بهم زنگ مي زد بارون زد اين اولين باران زمستان بود گفتم علي يه آرزو كن گفت الهي خوشبخت بشيم گفتم من با كي ؟ گفت باهم الهي خوشبخت بشيم  گفتم علي خدا را شكر ميكنم كه تو رو به من داده من خيلي تنها بودم گفت عزيزمي تو دنيامي  تا آخر شب باهم صحبت مي كرديم گفت ان شاء الله خدا تو رو براي من نگه داره وبراي هميشه با من بموني

ساعت 12 شب خواهرم زنگ زد و گفت بيا پيشم من تنهام شوهرم رفته سر كار منم ماشينو استارت زدم و حركت كردم البته تا ساعت 12.30 دقيقه بود كه از خونه زدم بيرون تازه به راه افتاده بودم كه علي زنگ زد گفت چكار ميكني ؟چرا تا حالا نخوابيدي؟ گفتم تو راهم دارم ميرم سمت خواهرم تنهاست شب اونجا ميمونم گفت يكجا بايست ميام ببينمت گفتم باش ولي زياد وقت ندارم

اومد تو ماشينش نشستيم ولي من خيلي عجله داشتم بايد زود ميرفتم خونه خواهرم تازه 12.5شب بود  گفتم من مي خوام برم اون قبول نكرد گفت صبر كن يكمي صحبت كنيم در ماشين رو باز كردم و گفت تو حتما به جز من  كسي رو داري  در رو محكم كوبيدم سوار ماشينم شدم و گاز دادم و رفتم

تو آينه نگاه كردم دنبالم نبود تو خونه چند تا مسج دادم كه ديگه دوستت ندارم تو نامردي و خيلي از اين حرفها فرداش بهم زنگ نزد جواب تلفنم را هم نداد تا 3 روز همينجوري گذشت روز سوم از گوشي آقام زنگ زدم گوشي رو برداشت صداش تو گوشم پيچيد من اين صدا رو دوست داشتم اين شخص رو دوست دارم گفتم خيلي نامردي گفت چرا ؟ چون در ماشين رو محكم كوبيدي به هيچي حسابم نكردي ؟

گفتم يعني ديگه منا رو وست نداري ؟ گفتم ميميرم واسه منا

منا من دوستت دارم و ميميرم برات ولي از اين بچه بازيت خوشم نمياد گفتم تو ميدونستي موقعيت حرف زدن يا بودن در كنارت نبود  تو چرا فقط به خودت فكر ميكني ؟

گفت نه منا تو دوسم نداري امروز از صبح تا موقعي كه برگشتي خونه من دم در محل كارت بودم اون زانتيا كه دم در بود كي بود ؟

گفتم ديوونه تو به من شك ميكني ؟اون صاحبكارم بود تازه اون ماشينشو گذاشت و رفت  علي و بهتر از هر كسي ميدوني من بهت خيانت نميكنم   يه كمي سكوت كرد بعدش گوشي رو قطع كرد و كلا ديگه جواب نداد امروز هم از صبح تا حالا كه ساعت 12 است هر چي بهش زنگ ميزنم و مسج ميدم جواب نمي ده آخرش نوشتم باش حالا كه اينجوري مي خواي ديگه هيچ وقت بهم زنگ نزن

فكر ميكنم الهه نازم رو براي هميشه باختم عشقم براي هميشه رفت ديگه منا علي نداره

 

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :چهارشنبه 1390/08/18 | 11:10 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

منا وعلي 3

سه شنبه 1390/08/17
بعد از چند روز ماشينم خراب شد بهش زنگ زدم گفتم علي ماشينم خراب شد گفت بيار تا ببرم درستش كنم ومنم ماشينو بردم و رفتم غروبي بود يه چيزايي از ماشين رو درست كرد وسوار ماشين شد من پشت فرمون نشستم آخه عينكش همراش نبود يه گوشه خلوت ايستادم و گفتم خوب حالا حاضري واسم قسم بخوري گفت آره قرآن رو گذاشتم تو دستش گفتم بگو گفت چي بگم ؟ -بگو منا دوستت دارم و تو رو براي زندگيم مي خوام و ديگه هيچ وقت تو عمرم بهت خيانت نميكنم دقيقاًچيزايي كه گفته بودم رو تكرار كرد در حالي كه دوتا دستاشو رو قرآن گذاشته بود گفت حالا نوبت تو است قرآن رو گذاشت تو دستم گفتم هر چي بگي قسم مي خورم نگاه قشنگي كرد و گفت نمي خوام قسم بخوري انسان جايز الخطاست و تو پشت فرموني و ميخواي بري خونه مي ترسم بلايي سرت بياد -گفتم تو نميخواد قسمم بدي چون مطمئني خيانت نميكنم بعد از اون هر كي رفت خونه اش فرداش صبح با اينكه كلي كار داشت همه رو ول كردو اومد ماشن روبرد تعمير وماشين خودشو گذاشت دم در سوئيچ رو داد دستم رفتم كه يو اس بي رو بردارم از ماشينش كه حس كنجكاوي گل كرد تو ماشينش گشتم كه يه چيزي توجه ام را جلب كرد اين همون نوشته اي بود كه هش داده بودم پيش خودم فكر ميكردم شايد اونو دور انداخته اما نه اون كاغذ را تميز و قشنگ نگه داشته بود واقعا عشق كردم واسم خيلي معنا داشت بازم دلم گرفت بازم شك به اينكه آيا اون منو واقعا دوست داره ؟ يك دوست منو دچار شك كرد ميگه حاضرم واست هر جا بخواي قسم بخورم كه اون تو رو واسه دو روز مي خواد اون تو رو واسه زندگي نمي خواد بهش زنگ زدم گفتم تو منو واقعا مي خواي ؟ گفت آره -براي چي منو مي خواي ؟ - براي همه چي براي زندگي براي اينكه زنم بشي واسه اينكه مي فهمي واسه اينكه من ميتونم خوشگلترين دختر رو بگيرم اما اون عقل منا رو داره ؟اون به اندازه تو فهم و شعور داره ؟ منا يه چيز رو برات روشن كنم كه ديگه چيزي نگي -من تا موقعي كه خواهرم خوب خوب نشه ازدواج نمي كنم تا وقتي كه خيالم از خواهرم راحت نشه نمي تونم ازدواج كنم حالا اگه تا آخر عمر اينجوري موند منم همينطور ازدواج نمي كنم يهو انگار دنيا روسرم خراب شد سكوت كردم گفتم يعني تو مي خواي من تا آخر عمر منتظرت بمونم ؟ گفت نه زياد طول نميكشه برام وضع خواهرش را شرح داد اون مريض شيزوفرني(جنون جواني ) است كه يه مدت هم بيمارستان بستري بوده ولي نتيجه اي نداشته براي يه لحظه خودمو جا اون گذاشتم بهش حق دادم گفتم باشه منم كمكت مي كنم خيلي خوشحال شد تو اينترنت تمام جزئيات اين بيماري و راههاي درمان را گرفتم همه را چاپ كردم خيلي سخته همه رو خوندم بعد هم به علي تحويل دادم گفتم بخون خيلي خوشش اومد گفت ببين واسه اين فكر و عقلته كه مي خوامت كه هيچكس نمي تونه جاتو بگيره و هيچكس مثل تو نمي شه اون اطلاعات هم به دردش خورد آدرس و شماره تلفن هاي بيمارستان هاي متخصص در تهران را هم گرفتم قرار شد طي دوره 40 روزه اونو ببره تهران مداواكنه تحت درمان الكترو شوك نميدونم جواب ميده يا نه ؟ خدا كنه خوب بشه گناه داره دختر 18 ساله به اين بيماري مبتلا بشه
نوشته شده توسط:نگین | مورخه :سه شنبه 1390/08/17 | 13:55 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

منا وعلي 2

شنبه 1390/08/07
نميدونم چند روز از آخرين نوشته ميگذرد

اما ما بازم برگشتيم اون بعد از يك روز كامل كه جوابمو نداد فرداي اون روز ساعت7 صبح بهم زنگ زد با هم بحثمون شد و معذرت خواهي كرد كه ديگه تكرار نميشه واعصابم از دستت خراب بود و كلي بهونه ديگه گفتم باشه چون دوستت دارم مي بخشمت اما مطمئن باش تلافي ميكنم گفت تو اين كار رو نمي كني بي خيال تا دو روز باهم خيلي خوب بوديم قربون صدقه همديگه مي رفتيم و خلاصه خيلي خوب بود بعدش  سومين روز از ساعت 7 صبح زنگ مي زد تا ساعت 1.5 جواب ندادم اس ميفرستاد و زنگ مي زد جواب ندادم آخرش گوشي رو برداشتم و گفت منا تو عزيزمي گفتم چه فكري در موردم كردي ؟ من ميخواستم همون طور كه اذيت شدم اذيتت كنم گفتم تلافي ميكنم گفت آفرين ديگه اين كار رو نكن يه روز كه باهم تو ماشين بودم يه فكري تو سرم جرقه زد گفتم علي گوشيتو بده گفت براي چي مي خواي؟

-بدون اينكه چيزي رو پاك كني گوشي رو بده

-باشه فكر ميكني چي دارم ؟

گوشي رو بهم داد ،همه جا رو گشتم تماسها ،عكسها،فيلمها و در آخر اس ام اس هاشو  كه آخرين اس ام اسي كه براي من فرستاده بود :شب خوش عزيزم ببخشيد  اين رو واسه يكي ديگه هم سند كرده بود درسته كه به اسم جالبي سيو نكرده بود اما اين مسج عزيزم داشت و شب خوش داشت

چشتون روز بد نبينه آتيش گرفتم

قبل از اينكه چيزي بهش بگم زنگ زدم يه دختري بود

-الو ؟

-سلام تو عشق جديدشي ؟يا تو هم قديمي هستي ؟

دختره قطع كرد علي سعي داشت گشي رو از دستم بكشه كه دختره اس فرستاد

-علي اين دختره كيه ؟كه بهم زنگ زد ؟

شروع كردم به پاك كردن تمام شماره هايي كه از من داشت خانه ،موبايل ،محل كارم درحالي كه داشتم پاك ميكردم دختره زنگ مي زد جواب دادم ولي حرف نزدم بلكه بلند سر علي داد ميزدم

-اين دختره كيه ؟

-به خدا بهت ميگم اين دوست دختر من نيست

-چرا دروغ مي گي ؟ چرا خيانت مي كني ؟ مگه چي كم داري ؟ من زشتم؟ بداخلاقم ؟ بهت خيانت كردم ؟خوب چرا ؟فقط بگو چرا خيانت كردي ؟ به خدا اگه دليلشو بدونم مي بخشمت چه كم و كاستي تو عشقمون هست ؟

ساكت شد فقط سرشو پايين انداخته بود

دختره هنوز پشت خط بود و تمام حرفامونو گوش مي داد گوشي رو گذاشتم رو گوشم گفتم شنيدي؟

تو اولين نفر نيستي علي كارش خيانته علي آدم نيست

گفت عزيزم ببخشيد من نمي دونستم علي كسي تو زندگيش هست به خدا مثل سگ افتاده دنبالم من محلش نمي زاشتم اما دستت درد نكنه كه همه چيز رو برام روشن كردي ومنو از يه چاه عميق نجات دادي خداحافظ

دختره كه قطع كرد گوشي رو محكم رو زمين كوبيدم و گفتم نگهدار من پياده ميشم ازت خواهش ميكنم ديگه دنبالم نيا منا مرد

-منا صبر كن تو رو خدا برات توضيح بدم

-چي رو ؟ چي مي خواي بگي ؟اصلاًدليلي واسه خيانتم داري ؟باشه بگو ميشنوم

-منا اين به ناخن پاي تو نميرسه اين دوست دختر دوستمه مي خواست امتحانش كنه شمارشو بهم داد سر اين دختره شرط بندي كرديم اين دختره داشت به اون خيانت ميكرد

-تو به چه حقي شرط بندي ميكني ؟مگه حيونه ؟اين يه انسانه انسان جايز الخطاست

-نه تو حق نداري از اين خطا ها كني منا اگه روزي خواستم اينجوري امتحانت كنم نبايد خيانت كني نبايد اشتباه كني من چند بار امتحانت كردم چرا تو خطا نكردي ؟

-من دوست ندارم برات توضيح بدم من نميخوام ديگه صداتو بشنوم علي حالم ازت به هم ميخوره ديگه ازت بدم مياد پيادم كن خائن

ايستاد وبدون خداحافظي در را محكم كوبيدم

صداي شكستن غرورم رو صداي شكسته شدن قلبم رو شنيدم اومدم سركار زار زار گريه كردم به اين شانسم

علي پشت سرهم زنگ ميزد تا شب جواب ندادم قطع كردم آخر شب جوابش رو دادم

گفتم باشه بهت برمي گردم اما تو ذهنم ميمونه و نمي بخشمت و يه شرط دارم

گفت باشه چيه ؟

-دست ميزني رو قرآن كه ديگه بهم خيانت نكني

-باشه قبول كي ؟

-هر موقع ديدمت

-قبوله
نوشته شده توسط:نگین | مورخه :شنبه 1390/08/07 | 11:20 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

مناوعلي

چهارشنبه 1390/07/20
مي خواستيم اثاث كشي كنيم و بريم خونه جديدمون بهش زنگ زدم گفتم همين حالا بيا مي خو ام ببينمت بعد از نيم ساعت رسيد همه حرفامو براي جدايي آماده كرده بودم گفتم دوستت دارم و داشتم و تا آخر عمرم تو قلبم مي موني و هيچ وقت بهت خيانت نمي كنم اما ديگه آخر خطه من بريدم من خسته شدم تو اين رابطه تنها كسي كه داره همه چيز رو ميبازه منم نه تو    

تو هيچي ازت كم نميشه گفت مگر از تو چي كم ميشه ؟گفتم قلبم آبروم خانوادم كارم وقتم وهر چي كه فكرشو بكني شروع كرد به التماس كردن تنهام نذار دستامو گرفت وبوسيد و بردم پيش يه امامزاده ايستاد گفت به اين امامزاده اي قسم دوستت دارم خيلي دوستت دارم

من اون امامزاده رو خيلي قبول دارم حتي بيشتر از جونم در ماشين رو بازكردم گفتم دير شد ديگه خيلي منتظرت شدم فايده نداشت همه چيز تمام شد ديگه طرفم نيا براي هميشه خداحافظ دستم رو كشيد و گفت منا به خدا دوستت دارم مواظب خودت باش عزيزم خيانت نكن من دلم خنكه تو هيچ وقت ازم نميتوني جدا بشي

دستمو كشيدم و گفتم خداحافظ در رو بستم و رفتم

به خونه رسيدم به گوشيم زنگ زدبرداشتم گفتم مگر بهت نگفتم همه چيز تمام شد گفت اين پسرا كه دم در ايستادند كي هستن؟

گفتم چرا اومدي دنبالم ؟خيلي پستي گفت فكر كردي به اين راحتي ازت دست ميكشم ؟نه عزيزم فقط وقتي كه منو زير خاك بزارن از دستم راحت ميشي

گوشي را بدون هيچ حرفي قطع كردم

خدايا چكار كنم ؟يعني اون واقعا دوستم داره ؟

بازم برگشتيم دوشب بعدش بهش زنگ زدم گفتم بيا بريم بيرون دلم گرفته گفت باشه ولي بنزين ندارم گفتم بيا كارتمو بهت ميدم اومد خواهرم و خواهر دامادمون اومدن باهامون از همون اول كه اومد خودشو گرفته بود رفتيم لب ساحل ديدم خيلي دور و بر خواهرم مي پلكه خيلي ناراحت شدم يعني منظور داشت ؟نمي دونم

بهش گفتم بريم خونه من حالم گرفته شد تو ماشين بهش گفتم شروع كرد داد و بيدادكردن كدوم خري نگاه كرد من براي چي به اون نگاه كنم و........

رسيديم خونه گفتم حالا بهت زنگ ميزنم گوشي را بردار گفت من مي خوام برم خونه بخوابم خسته ام صبح بهت زنگ مي زنم

پياده شدم و هر چي زنگ زدم جوابم رو نداد صبح هم سه بار زنگ زدم جواب نداد  براش نوشتم فكر كردي خدايي ؟چرا اينقدر مغروري مگر تو كي هستي؟من ديگه بهت زنگ نمي زنم خداحافظ و ديگه بهش زنگ نزدم .

 

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :چهارشنبه 1390/07/20 | 10:34 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

پنجشنبه 1390/07/14
kiyl9b0aaorbflux2btn.jpg 

اينو خودم براش نوشتم و چاپ كردم بهش دادم چشاش از خوشحالي برق ميزد ميگفت منا تو شرمنده ام كردي هر كاري كنم نمي تونم جبران كنم گفتم آخر شعر را بخون برات نوشتم چطور جبران كني گفت كدوم رو ميگي كه دوستت داشته باشم ؟گفتم نه بمون كنارم  گفت آخه من كي رو دارم كه تو رو به خاطرش بزارم كنارمنا بعد از خدا تكيه گاهم تويي من اميدم به خدا و تواست اگر شما دوتا نباشيد من هيچي ندارم

دو روز گذشت ساعت ۸ صبح بهم زنگ زد تعجب كردم آخه اون هميشه ۱۱ به بعد از خواب بيدار ميشه گفتم چه عجب ؟گفت منا دوستت دارم

گفتم كجايي ؟قطع كرد دوباره زنگ زدم بازم قطع كرد دفعه سوم گوشي را برداشت گفتم چرا وقتي ميگم كجايي قطع ميكني ؟گفت ببخشيد ميدونم راضي نيستي اما مجبورم برم اهواز زود ميرم وبرميگردم گفتم باشه ولي از اين به بعد همه چيز عوض ميشه برات دارم شروع كرد قربون صدقه رفتن منم قطع كردم بعد از چند دقيقه فكر شيطاني به سرم زد زنگ زدم به دوست دختر قديميش ميدونستم از علي دست برنمي داره خونه اونم اهوازه بهش گفتم يه چيز ميخوام ازت ببين علي بازم بهت پاميده گفت باشه اين كار را ميكنم بعد از يك ساعت بهش زنگ زدم گفت موبايلم تو شارژه اصلا نمي تونم حرف بزنم فهميدم داره ميره طرف اون دختره


نوشته شده توسط:نگین | مورخه :پنجشنبه 1390/07/14 | 13:43 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |

ديدم تو خواب وقت سحر

چهارشنبه 1390/07/06
ديدم تو خواب وقت سحر

شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه بر اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
رفت و آتش به دلم زد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشـه ، دریا بشـه ، این دو چشـم پر آبــم
روزی که بختم وا بشه ، پیدا بشه ، اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویـــــای من شایــــد تویــی
اون کس که شب در خواب من آید تویی، تــــو......
از خــواب شیـرین ، ناگـه پریــدم ،او را ندیـــدم ، دیگــر کنــارم به خـدا
جانم رسیده ، از غصه بر لب ، هر روز و هر شب ، در انتظارم به خـدا
دیدم تو خواب وقت سحـر
شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه رو اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
رفت و آتش به دلم زد نگاهش

نوشته شده توسط:نگین | مورخه :چهارشنبه 1390/07/06 | 9:38 | ساعت:لینک ثابت | موضوع: |